امیر مهدیامیر مهدی، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

امیر مهدی دردونه مامانی وبابایی

شیر

الان حدودا دو ماهی میشه که پسمری دیگه شیر خشک نمیخوره و بجاش شیر گاو میخوره .دیگه اصلا لب به شیرخشکش نمیزنه و مجبورم من اون آپتامیل نصفه رو تمامش کنم  دکتر گفت که بهتر شیرخشکش رو بخوره ولی پسمری دیگه علاقه ای به خوردنش نداره و مامان هنگی از چاله افتاد به چاه.......چرا؟؟؟؟؟؟چون ازآب جوش و سرد و شیر خشک و تبدیل شده به نصفه شب به سر یخچال /شیر داغ کن/ گاز /ولرم/ وزمانش هم طولانیتره که وسط راه آشپزخونه میبینم پسری با گریه اومده و هیچ جوره ساکت نمیشه و باید دوباره لالایی بخونم بذارمت رو پا و تازه اگه خوابت عمیق بشه شانس اوردم وگرنه  دوست دارم یه عالمه هرچی بگم بازم کمه ...
12 مرداد 1393

ببین

 ((((چه خبره)))))  دندونیه حلما جونیه........  اینم خاله هلاله با عمو و حلما جونی.....    اینم خانوم گل که خسته شده و خوابیده...قربونت بره خاله. ...
12 مرداد 1393

پسمرکوچولو موچولوی من....

   کاش میدونستم که دنبال چی میگردی تا بهت کمک کنم عزیزترینم......  پسمری در حال نقاشی کردن.....  در حال نق زدن......  خود شیفتگی رو داری......  لختشم قشنگه.....  کاش همش بخندی خمشزه ی من .....  پسمری در حالی که از خروس میترسه...  پسمری در حال ارتباط برقرار کردن با خروس...  پسمری عاشق خوردن کلوچه کاشانه و انقدر دوست داره که وقتی منم میخوام بخورم میاد ازم میگیره  پسرم در حال بازی با بابایی حامد... ...
12 مرداد 1393

ماه رمضان

ماه رمضان سال 93 هم گذشت اولش یه جورایی کم آورده بودم ولی بعد بهتر شد ......سعی میکردم با پسمری بعدازظهرها بخوابم تا کم نیارم بعد هم سر گرم بدنیا اومدن محمد و افطاریها و چیدن سفره افطارو سحر و شب های قدر گذشت........
12 مرداد 1393

بدنیا اومدن محمد

نی نی  دوم عمه حانا هم بدنیا اومد اونم تو ماه مبارک .خیلی شبیه علی کوچولو ولی عمه حانا رو خیلی اذیت میکنه مثله پسمری من همش گریه میکنه و آروم نمیشه ......   ...
12 مرداد 1393

پسمر مهربونه من

خدا رو شکر میکنم که پسمریه من داره بزرگ میشه و خواسته هاشو با نق نق و اشاره نشون میده و مامانشو صدا میکنه ((مامایی))به بابا حامد هم میگه((بابایی)) و مثله مامانیش عاشق گردش و خوش گذرونیه و از خواب بیزاره.بعضی وقت ها که از خونه خسته میشه جوراباشو میاره وبعد کفشاشو وقتی پاش میکنم میره پشت در و میکوبه به در میگه((بابایی دد)).وقتی دعواش میکنم بغض میکنه و محکم میکوبه تو صورتم که چرا دعوام کردی  .وقتی با بچه های عمه ها  جمع هستند اصلا اهمیتی به جمع نمیده وحتی وقتی دعواشون میشه سر اسباب بازی فوری اسباب بازی رو میده و میخنده و برای خودش دست میزنه و اگه هم کارشون بالا بگیره منجربه کتک کاری بشه با خنده حلش میکنه  اصلا اهل کتک کاری و خشون...
12 مرداد 1393
1